تبليغاتX
مکث - سومیشه
 پنجره رو که باز می کنی اول یه باد سرد می خوره به تموم وجودت اونقدر که تو خودت و جمع می کنی . به آسمون نگاه می کنی . وقتی کم کم چشمات به سیاهی شب عادت کرد می تونی ستاره هارو ببینی و بعد شروع کنی به شمردن اونها .

 1 2 3 و بعد درست لحظه ای که حس می کنی تموم شدن یک ستاره ی دیگه از اون گوشه ی آسمون بهت چشمک می زنه و بعد یکی دیگه و باز یکی دیگه و بعد همه ی ستاره ها با هم قاطی میشن . هزارتاشون می رن یه جا جمع می شن تا به تو چشمک بزنن و 2 هزار تاشون صف می کشن تا بهت لبخند بزنن و بقیه ستاره ها دور اونها شروع می کنن به رقصیدن .چه قدر دوست داری که قاطی اونها بشی آخه تو از همه ی اونها قشنگ تر می رقصی . حیف که نمی شه . ولی اونها دارن واسه تو می رقصن و تو بهشون لبخند می زنی و اونا تند تر و تند تر شروع به رقصیدن می کنن .

 قلب تو آرومه !خدا داره آروم و بی صدا درون وجودت می رقصه . نمی دونم با چه موزیکی . وقطره های اشک تو برای تموم دنیا می رقصه و می خنده .

 حالا کی دستش به ستاره ها می رسه ؟

تو دستت و می بری بالا . من به ستاره ها چشمک می زنم  و به تو میگم من دستم و میبرم بالا تا دورترین ستاره رو بگیرم و تو هم به خیال خودت واسه اینکه از من کم نیاری می گی منم می رم دنبال دور ترین ستاره .

 ولی واقعا کی می دونه دورترین ستاره کدومه ؟؟؟

 من کلک می زنم . تو که میری دنبال دورترین ستاره من می رم دنبال نزدیک ترین ستاره . آخه می دونی اگه از اول می گفتم نزدیک ترین چون جفتمون می دونستیم نزدیک ترین کدومه دعوامون می شد . می دونی زور تو بیشتر . البته زور بازوت ! واسه همین تو می بردی .

 بعد وقتی من رسیدم به نزدیک ترین ستاره از اون جا می تونم خوب همه جارو نگاه کنم تا بتونم دورترین ستاره رو پیدا کنم . من دستم و واسه تو تکون می دم اما تو داری سرگردون بین ستاره ها دنبال دورترینشون می گردی و من می دونم که هیچ وقت پیداش نمی کنی و من از خوشحالی می خندم . آخه من زرنگ تر و قوی ترم .

 وقتی رسیدم به دورترین ستاره اونوقت تورو فریاد می زنم .

تو صدام و می شنوی و تازه اون وقت کلک من و می فهمی . تو عصبانی می شی و مشتات و واسه من تو هوا تکون می دی . ولی دستت به من نمی رسه . این و دو تامون خوب می دونیم . تو وقتی که خسته می شی با التماس به من نگاه می کنی و از من میخوای که دستت و بگیرم . اما من خوب می دونم تو چه بد جنسی و وقتی برسی اینجا حساب من و می رسی . فقط چون زورت بیشتر تو بیشتر التماس می کنی.

 اما من دستام و تو هوا باز می کنم و از اون بالا به همه جا نگاه می کنم و لذت می برم و بعد وقتی نگام به تو می یفته یه چیز جدید تو چشمات می بینم . یه برق غریب . یه برقی که تا حالا هیچ وقت ندیده بودمش . شبیه چشمک ستاره ها می مونه اما نه از اونا قشنگ تر . یه چیزی توش داره که من تا حالا ندیدم .

تو دیگه التماس نمی کنی . تو فقط به من نگاه می کنی و من حس می کنم نگاهت من و بغل می کنه و من و می بره و می بره به یه جای دور .

مگه دور تر از این ستاره هم جایی وجود داره ؟

 نمی دونم ! و تو دوباره مشتت و تو هوا تکون می دی ولی این بار یه چیز دیگه تو مشتت داری چیزی جز زورت ! تو داری قلبت رو واسه من تکون می دی و من دیگه هیچ جا نیستم و تو دیگه هیچ جا نسیتی به جز روی زمین در آغوش یه حس گرم و سوزنده...

+   سه شنبه 1385/04/06... 13:12 ... خودم |