تبليغاتX
مکث - دومیشه !
شاید الان تنها دلخوشی واقعی من اینجا همین گلدون گل نرگسی باشه که گذاشتمش تو حال دم در ...و اصلا دلم نمی خواد برم طرفش و وقتی که خریدمش دلم می خواست بزنم و خوردش کنم ... ! مگه نه اینکه یه روز خشک می شه و من باید بندازمش دور ؟! مگه نه اینکه چند روز بیشتر کنار من نمی مونه ؟! ...... من اون و تا اینجا تو بغلم گرفتم .

من دلم گرفته بود . خیلی زیاد . اینجا هیچ کس نیست ... هیچ چیز ... هیچ کس مث من . اینجا باید ، همه جا باید امگار خودت و هم اندازه ی باور دیگران کنی ، هم اندازه ی باور آدمهایی که از صبح تا شب باهاشون سر و کار داری تا بتونی زندگی کنی ، تا اونا تورو در کنار خودشون بپذیرن . من دیگه الان هیچی از خودم نمی دونم . من اصلا نمی دونم کی هستم ! ... من آدمی هستم مث تموم آدمهایی که از صبح تا شب دارم می بینم و کنارشون هستم .

انگار تو یک کارخونه با یه قالب یه شکل هممون درست شدیم و حالا مثل یک جنس فرستادنمون تو این خیابونها ، تو این روزها ، تو این زندگی تا به کاربرد بنشینیم خودمون رو و همه می خوایم و سعی می کنیم به استاندارد کارخونه نزدیک بشیم ، تا بهترین باشیم و بدون اینکه بدونیم هر چه قدر بیشتر سعی می کنیم تا بهترین باشیم بیشتر و بیشتر می شیم یک آدم  بی خود ! ...آدمی که اصلا انگار نیست و وجود نداره ...

من خسته ام ! . من از تموم چیزهایی که هست و می بینم خسته ام . من دلم اینارو نمی خواد . من دلم چیزهای جدید می خواد . من دارم ذره به ذره تو این جریان روزمرگی زندگی حل می شم ، قاطی می شم و بدون اینکه بفهمم و کاری از دستم بر بیاد ...

نمی تونی جلوی تموم این روزها ، این اتفاقها ، این آدمها بایستی و با دست هلشون بدی تا به طرفت نیان ، نمی تونی چون در اون صورت نمی تونی زندگی کنی و چون نمی تونی ناگریز اونا به سمتت میان ، تو با اونها قاطی می شی و می شی یکی از اونها و بعد آروم می گیری . نگاه می کنی ، می خندی ، حرف می زنی ولی هیچ چیزی احساس نمی کنی . می خندی اما دلت شاد نمی شه . حرف می زنی ولی هیچ هیچ باری از روی قلبت و حرفهای نگفتت برداشته نمی شه . حرفات گم می شن ... تموم می شن ... می میرن ...

و خودت ! تو ! . چیزی که این وسط برای همیشه به دست فراموشی سپرده می شه . تویی ! خود واقعیت ! ... اونی که هستی . اونی که هیچ وقت هیچ کس نمی خواد چیزی ازش بدونه ، اونی که تو اگه ازش حرف بزنی توی خود واقعی طرف مقابلت ! گم می شه ، بخار می شه ، می ره هوا ، درد می کشه و آروم می گیره و تصمیم می گیره  واسه همیشه همونجا که هست ، همونجای دور ، تو قلبت ، تو وجودت ، همونجایی که یه حصار سخت به دورش کشیده شده باقی بمونه و باقی روزهارو خیره به به یه نقطه ی نا معلوم نفس بکشه تا تموم شه و اون دنیا بره پیش همون کسی که از همه ی اینا خبر داره ، که تموم اینارو داده به تو و تو آغوش امن اون آروم بگیره ...

 و اما تو .... تو چه کار می کنی ؟ . . . اینجا همه ی آدمها خود خواهن ، هیچ کس هیچ چیز به اندازه ی خودش واسش مهم نیست . و اما نه خود واقعیش ! . خود واقعی اون هم همون جای دور آروم گرفته ...

اینجا همه خسته ان اما به روی تو نمی یارن ، اینجا همه دنبال بهانه می گردن تا بقیه رو محکوم کنن و خودشون رو فهمیده و عاقل جلوه بدن .

اینجا هیچ کس هیچ چیز رو خود به خود درک نمی کنه ، یعنی ارزشی برای این قائل نیست و باید همه چیز و توضیح داد ... توضیح داد ... تا طرف مقابلت بتونه درک کنه ...

بی عشق ... بی دوست داشتن ... بی تو می شه زندگی کرد ؟! ...

و من چه قدر کوچیکم ، چه قدر !!! .... که این کلمات رو نوشتم ...

+   پنجشنبه 1384/12/04... 0:35 ... خودم |