تبليغاتX
مکث
امروز دیگه کامل این اتاق خالی شد .

 اتاق من ... اتاق من ... انگار اون همه سال از زندگیم تو تک تک ابعاد این اتاق جا مونده . اتاق خالی من ! اتاق بی من ! امشب اومدم اینجا تا تنها بخوابم . یک حس غریبی دارم ! انگار که سالهاست از یه نفر دورم ، بی خبرم ، و حالا اون نشسته اینجا ! رو به روی من ... ساکت ، بی صدا ، بی حرکت و خیره به من و من انگار باید تموم این سالهای دوری رو یه جوری به کلمه بکشم ... براش توجیه کنم این همه دوری رو ... و خب من هم فقط بهش خیره موندم و توی ذهنم تموم  وجود اون و زیر رو می کنم ... می گردم ... تکه تکه اش می کنم و بعد می رسم اینجایی که حالا نشستم و اینارو می نویسم . خب اون یه نفر خودمم ! نرگس !!!

حالا که نه تخت خوابم اینجاست نه میز کامپیتر ، مثه وقتی شده که این اتاق تازه شده بود مال من . دیوارهای گچی سفیدش ! وقتی داشت خونه ساخته می شد ، هی میومدم و نگاش می کردم .

از دریچه ای که قرار بود بشه پنجره ش به آسمون نگاه می کردم و با قد م با فکرم  ، که قدم هم اندازه ی یه بچه ی 7 ساله بود و فکرم خدا می دونه که چه قدری بود ، سالهای بعد زندگیم و تماشا می کردم  و انگار حالا رو می دیدم تو خیالم ! اما خب نه ! اینطور نمی دیدمش ! یه شکل دیگه ! جور دیگه !...

 و خب بعد این اتاق دیگه شد  مال من ! مال خودم بود ! پناهگاهم بود ! دنیای من بود !

توی روزهای خسته کننده ی مدرسه ، تو اون همه آشفتگی و انتظار برای شنیدن صدای قشنگ زنگ تعطیل شدن ، رسیدن به اون و کمد پر اسباب بازیش بزرگترین دلخوشیم بود ... گم شدن بین شلوغی رنگارنگش و بعد صبح بعدش دل کندن از اون اتاق ! بدترین لحظه بود ! ... کمد پر اسباب بازیم ! در و دیوار پر عروسکش ! و حتی میز تحریرم ! همه ی اینا اتاق من بود ... پناهگاه من بود ...

وبعد وقتی  سر رسیدی که بابا بهم داد و من تصمیم گرفتم از اولین روز عید توش خاطراتم و بنویسم ، اتاق من بهترین جا بود برای نوشتن ، برای آروم گرفتن توی اون همه کلمه ! تنها جایی که صفحات خالی دفترم من و کلمه هام و می پذیرفتن ! برای خودم بودن !

 خودی که بیرون از این اتاق ، و جز لابلای کلماتم ! وجود نداشت ...

 و بعد وقتی طعم درد و چشیدن ، زندگی رو جور دیگه دیدن ، خیای چیزارو فهمیدن ، درک کردن ، دیدن ، گیج شدن ، به شور اومدن ،  به نا امیدی رسیدن ... اووه ! ..........

و اتاق من باز جایی بود برای پناه آوردن ، خیره شدن ، فکر کردن ، گریه کردن ، خندیدن ،نفس کشیدن ...

 توی دنیایی نه از جنس دنیا ! دنیایی که حتی وقتی کسی تو اتاق من بود اون رو نمی دید ، نمی فهمید  و من چه قدر خوشحال بودم ! چه روزهایی که در اتاقم بسته موند روی آدمها و هیچ کس جرات باز کردن اون و سرک کشیدن توی  خلوت من و نداشت !!!

اون نرگس سر سخت و مغرور  ! تو اتاق خودش نرگسی بود که با تموم دنیا و آدمهاش غریبه بود ! از جنس این دنیا نبود ! نه نبود !و اون نرگس هیچ وقت پاش و از اون اتاق ، از دنیای خودش ، از نوشته هاش بیرون نگذاشت !!!

 و حالا که به دیوارهای این اتاق نگاه می کنم ، انگار که دیوارهای خالی این اتاق پا به پای من قد کشیدن !

 پا به پای من درد کشیدن ... گریه کردن ...بزرگ شدن ...در هم شکستن ... ترسیدن ... از نو بلند شدن ... آروم گرفتن ... خدارو صدا کردن ... به ایمان رسیدن .. عاشق شدن ... دوست داشتن .. نوشتن ... به پوچی رسیدن .. بی خیال شدن ... بیهوده دلخوش کردن ... از دنیا فرار کردن ... خودشون و گول زدن ... باختن ... آلوده شدن ... پست شدن ... پاک شدن ... قد کشیدن ... شعر نوشتن ... از خودشون فاصله گرفتن ... به خودشون تکیه کردن ... تو روزها و ثانیه ها غرق شدن ... گم شدن ... خودشون و حبس کردن ... خودشون و زجر دادن ... خودشون و به دار کشیدن ... از نو زنده شدن ... پیدا شدن ... قد کشیدن ...

وووووووووووووووو !!!!!!!!!!!!!!

 چه کارها ! چه چیزها !

من چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم با این دیوارها ! چه قدر سر کوبیدم بهشون ! چه قدر روی تنشون مرهم گذاشتم ! چه قدر رو تنشون با مدادم حرف زدم ! چه قدر پناه آوردم بهشون ! چه قدر مچاله شدم کنج دو تاشون و خیره موندم به کنج رو به رو ! و خیره موندم و خیره موندم تا معجزه ی زندگی من از بین اون دو تا کنج اتفاق بیفته ! تا لبخند خدا ! از اون کنج خالی من و در آغوش بگیره ! ... خدا نخندید ... و من چه قدر داد کشیدم سرشون ! چه قدر مشت کوبیدم بهشون ! چه قدر نوازششون کردم ! ....

و روزهای بعد ... روزهای بعد این روزها ...

چه قدر فرار کردم از اون دیوار ها  و چه قدر قرار گرفتم کنار دیوارهایی غریبه ! و قرار گرفتم ! و بی تاب شدم ! و قرار گرفتم ... و ب ی ت ا ب ش د م ... و ق ر ا  ر  گ ر  ف ت م . . .

و روزهایی که من پشت کردم به این دیوارها  ... باهاشون حرف نزدم ... از سایه ای که روی دیوار بود فرار کردم ...

و روزهایی که هزاران دیوار در من نطفه بستن  ... سر بر آوردن ... قد کشیدن ... به سقف رسیدن ... و من پا به پای اونها به سقف رسیدم ! ...

من دیوار بودم !!! ...

 خب ! اینم ادامه ی همون قصه هست ! قصه ی متکا ! قصه ی دیوارها ! ...

خب ! آدمهای زیادی بودن دور و برم ! آدمهایی که می خواستن دیوار من باشن !  آدمهای خوبی که من و دوست داشتن ! می خواستن که من به اونا پناه بیارم ! می خواستن و می تونستن !

اماااااااااااااااااااااااا .............. !!!!!!!!!!!!!!!

معجزه ای که من می خواستم چی می شد ؟ معجزه ای که من بهش ایمان داشتم ! همون ایمانی که زیر سقف این اتاق به خاک سپرده شد ! لبهای خدایی که هیچ وقت به خنده باز نشد ! معجزه ی زندگی من چرا وقتی که می بایست به وقوع نپیوست ؟!!!

و حالا یه راه پیچ در پیچ از میون اون همه دیوار ! فاصله ای است از باور من تا قلب من !

. . .

اما حس غریب دوست داشتن تو چه بی واسطه و مستقیم به قلب من می رسه تا تموم وجودم و گرم کنه!

. . .

و آدمهایی که می خواستن من دیوارشون باشم ! ... و من دیوار اونها شدم ... و اونها در پناه من درد کشیدن ... گریه کردن ...شعر نوشتن ... شکستن  ... از هم پاشیدن  ... عاشق شدن ... آروم گرفتن  ... از نو بلند شدن ... نفس کشیدن ...خراب کردن ... شکستن ...

و من دیوار اونها بودم ...

و بعضی آدمها خیلی ساده می تونن جایگزین خیلی چیزها بشن !!!

. . .

و حالا تو اینجایی !

و من حالا در آستانه ی عبور از اون همه دیوار با تو روبه رو می شم  ! در آستانه ی شکستن اون همه دیوار !  در آستانه ی پناه بردن به دیواری از جنس من ! و در آستانه ی گذر از تمام انسان ها !


تو رو به روی منی !

 و . . . آشنا . . . آ ش ن ا . . .

نه !

سر انجام !

تو باش !

گفته بودم روزی به زودی اتفاق قشنگی روی خواهد داد . . .

. . .


حالا هم قد همون نرگس 7 ساله و هم قد فکرهایی که کی میدونه چه قدری ! پنجره ی اتاق و باز می کنم و خب دیگه چیزی نمی بینم جز دیوارهای سفید ساختمون رو به رو ! ببین حتی خونه های این اطراف هم قد کشیدن و آسمون اونقدر پایین اومده که پشت اون دیوارها  خودش و از من پنهون می کنه ! ...

 شاید نباید اینطوری می بود ! ... شاید نباید این اتاق امن می بود ! ...دیوارهای محکمی می داشت ! ...  در می داشت ! ... بسته می بود ! ... آروم می بود ! ... رام و سر به زیر می بود ! ... صبور می بود ! ... نباید من و می فهمید ! ... نباید ... ! شاید ... شاید ... شاید این اتاق نباید مال من می بود ...

نباید اتاق من می بود ... ! ... 

+   سه شنبه 1385/04/20... 20:24 ... خودم | 
 پنجره رو که باز می کنی اول یه باد سرد می خوره به تموم وجودت اونقدر که تو خودت و جمع می کنی . به آسمون نگاه می کنی . وقتی کم کم چشمات به سیاهی شب عادت کرد می تونی ستاره هارو ببینی و بعد شروع کنی به شمردن اونها .

 1 2 3 و بعد درست لحظه ای که حس می کنی تموم شدن یک ستاره ی دیگه از اون گوشه ی آسمون بهت چشمک می زنه و بعد یکی دیگه و باز یکی دیگه و بعد همه ی ستاره ها با هم قاطی میشن . هزارتاشون می رن یه جا جمع می شن تا به تو چشمک بزنن و 2 هزار تاشون صف می کشن تا بهت لبخند بزنن و بقیه ستاره ها دور اونها شروع می کنن به رقصیدن .چه قدر دوست داری که قاطی اونها بشی آخه تو از همه ی اونها قشنگ تر می رقصی . حیف که نمی شه . ولی اونها دارن واسه تو می رقصن و تو بهشون لبخند می زنی و اونا تند تر و تند تر شروع به رقصیدن می کنن .

 قلب تو آرومه !خدا داره آروم و بی صدا درون وجودت می رقصه . نمی دونم با چه موزیکی . وقطره های اشک تو برای تموم دنیا می رقصه و می خنده .

 حالا کی دستش به ستاره ها می رسه ؟

تو دستت و می بری بالا . من به ستاره ها چشمک می زنم  و به تو میگم من دستم و میبرم بالا تا دورترین ستاره رو بگیرم و تو هم به خیال خودت واسه اینکه از من کم نیاری می گی منم می رم دنبال دور ترین ستاره .

 ولی واقعا کی می دونه دورترین ستاره کدومه ؟؟؟

 من کلک می زنم . تو که میری دنبال دورترین ستاره من می رم دنبال نزدیک ترین ستاره . آخه می دونی اگه از اول می گفتم نزدیک ترین چون جفتمون می دونستیم نزدیک ترین کدومه دعوامون می شد . می دونی زور تو بیشتر . البته زور بازوت ! واسه همین تو می بردی .

 بعد وقتی من رسیدم به نزدیک ترین ستاره از اون جا می تونم خوب همه جارو نگاه کنم تا بتونم دورترین ستاره رو پیدا کنم . من دستم و واسه تو تکون می دم اما تو داری سرگردون بین ستاره ها دنبال دورترینشون می گردی و من می دونم که هیچ وقت پیداش نمی کنی و من از خوشحالی می خندم . آخه من زرنگ تر و قوی ترم .

 وقتی رسیدم به دورترین ستاره اونوقت تورو فریاد می زنم .

تو صدام و می شنوی و تازه اون وقت کلک من و می فهمی . تو عصبانی می شی و مشتات و واسه من تو هوا تکون می دی . ولی دستت به من نمی رسه . این و دو تامون خوب می دونیم . تو وقتی که خسته می شی با التماس به من نگاه می کنی و از من میخوای که دستت و بگیرم . اما من خوب می دونم تو چه بد جنسی و وقتی برسی اینجا حساب من و می رسی . فقط چون زورت بیشتر تو بیشتر التماس می کنی.

 اما من دستام و تو هوا باز می کنم و از اون بالا به همه جا نگاه می کنم و لذت می برم و بعد وقتی نگام به تو می یفته یه چیز جدید تو چشمات می بینم . یه برق غریب . یه برقی که تا حالا هیچ وقت ندیده بودمش . شبیه چشمک ستاره ها می مونه اما نه از اونا قشنگ تر . یه چیزی توش داره که من تا حالا ندیدم .

تو دیگه التماس نمی کنی . تو فقط به من نگاه می کنی و من حس می کنم نگاهت من و بغل می کنه و من و می بره و می بره به یه جای دور .

مگه دور تر از این ستاره هم جایی وجود داره ؟

 نمی دونم ! و تو دوباره مشتت و تو هوا تکون می دی ولی این بار یه چیز دیگه تو مشتت داری چیزی جز زورت ! تو داری قلبت رو واسه من تکون می دی و من دیگه هیچ جا نیستم و تو دیگه هیچ جا نسیتی به جز روی زمین در آغوش یه حس گرم و سوزنده...

+   سه شنبه 1385/04/06... 13:12 ... خودم |