تبليغاتX
مکث
همه چیز خیلی ساده می تونه جایگزین آدمها بشه !

این و خیلی وقت پیش فهمیده بودم. خیلی سال پیش ۱۵ سالم بود یا ۱۶ سال ؟!... اوووووه انگار ۱۰۰۰ سال پیش بود.

به مامان گفتم برام لالایی بخون مث وقتهایی که بچه بودم و یادم نمونده . مامان دیگه صداش مث اون موقعها لطیف نیست واسه همین دیگه لالاییش من و خواب نمی کنه ! اما باز هم بهم آرامش میده و من چشمام و بستم و یاد چیزهایی افتادم که خیلی ساده می تونه جایگزین آدمها بشه .

مثلا یک وقتی با تموم وجودم دلم می خواست یک مرد ! ـ نه فقط به این خاطرکه یک مرد ـ به این خطر که قوی و محکم باشه و فرو رفتن توی آغوش اون و سر گذاشتن روی شونه هاش می تونه آرومت کنه .بهت احساس امنیت بده . آره ! دلم می خواست اون شبی که داشتم هق هق گریه می کردم یک مرد کنارم باشه تا من و آروم کنه . مردی که بشه راستی دوستش داشت مردی که راستی دوستت داشته باشه !!! می فهمی ؟!اما هیچ کس نبود .توی خلوت سرد اون شب ، کنار بخاری داغ اتاقم با بغضی که دیگه تر کیده بود . با شونه هایی که ازشدت سرما می لرزید من تنها بودم . نگاهم به متکام افتاد و اون و تو بغلم گرفتم و با خودم گفتم : اشکال نداره اگه تو نیستی کنارم اینجا یک متکا هست که به اندازه ی تموم اشکهای فرو ریخته و فرو نریخته م جنبه داره و سر من می تونه روش آروم بگیره و آره خب ! این هم مال خیلی سال پیش بود. همون سالی که من فهمیدم همه چیز خیلی ساده می تونه جایگزین آدمها بشه .و من وقتی چشمام و بستم و به اون شب فکر کردم عجیب دلم سوخت برای دختر تنهای اون شب ،برای دل پاک و ذهن معصومش ... و همون دختر وقتی فردا صبح با چشمهایی پف کرده از خوابی که انگار هیچ وقت نکرده بود بیدار شد تصمیم گرفت دیگه تا یک شونه ی واقعی و محکم و یه آغوش گرم و مطمئن برای اشکهای سردش پیدا نشه گریه نکنه و البته دیگه هیچ وقت گریه نکرد.

حالا وقتی یادم میاد می بینم که چه قدر گریه کردن راحت بود و حالا چه قدر سخت شده . حالا وقتی تو خلوت خودم دلم می خواد به حال خودم گریه کنم خندم می گیره و می گم : هی پاشو بچه تو نشستی اینجا و این چه ژست مضحکیه که تو داری به خودت می گیری ؟!!! و اما وقتی دلم می گیره بی هیچ دلیلی ،بی هیچ دلیلی و باز هم نمی تونم گریه کنم اون وقته که مث همیشه رو شونه ی کلماتی که سر هم می کنم و اسمشون و می زارم شعر ! زار می زنم . آره !

و حالا خوب می دونم که هیچ مرد واقعی تو این دنیا پیدا نمی شه . نه پیدا نمی شه .من سالهاست به آدمها خیره شدم من سالهاست به آدمی خیره شدم . من سالهاست به قلبم خیره شدم و ... من می دونم که مردها بیش از تو و هر بچه ای به آغوشی و شونه ای برای دردها و اشکهاشون !!! نیاز دارند . و دردهاشون بله دردهاشون و اکثرا دردهاشون توی همون آغوش التیام می پذیره !!!

به مامان گفتم دیگه لالایی نخون . حالا بزار من برای تو بخونم . مامان گفت باشه و چشمهاش و بست . و من به صورت اون خیره شدم ... لالا لالایی ... لالا لالایی ... صدام اونقدر به نظرم قشنگ می رسید که می تونستم ۱۰۰۰ تا نوزاد بی قرار روهم خواب کنم !!! من با لالاییم مامان تموم سالهایی رو که مامانش نبود تا براش لالایی بخونه و  مامانی رو که بزرگ شده بود و دیگه هیچ کس نمیومد تا براش لالایی بخونه رو نوازش کردم .

من به شکم مامان خیره موندم و تصور کردم وقتی رو که اونجازندگی می کردم ۹ ماه . و حالا اونقدر بزرگ شدم که نه تو شکم و نه حتی تو دل کسی نمی تونم جا شم !می دونم ما بزرگیم اونقدر که هیچ وقت به تمامی توی دلی جا نمی گیریم . پس تو تکه تکه میشی و هر قسمتت تو دلی جا می گیره و این میشه که کلی آدم تو این دنیا هست که تورو دوست داره و تورو دوست نداره ! و هیچ کس تمامت تورو نمی خوادو تو تا ابد نا تمام خواهی ماند... و من منی که اینجا نشستم و اینهارو می نویسم یک بار تمامت یک نفر و خواستم و تمامیش رو تو دلم جا دادم اما بعد از یک مدتی بالا آوردم. و تکه تکه اون و عق زدم .و حالا جز چند تکه کوچیک که دیگه هیچ نشونی از اون نداره تو دلم چیزی از اون وجود نداره !!!پس باید گشت دنبال یک دل بزرگ که می دونم پیدا نمی شه .پس ولش کن . فکرشو نکن . ازش ننویس .

بنویس که ما آدمها از اینجا که هستیم گستر ده ایم تا اونور دیوار ... تا بالای سقف ،کمی اونور تر از سقف ... تا موس کامپیوترامون ... تا سفره ی  غذا ... تا یک صندلی برای نشستن سر کلاس ... تا یک خمیازه ... تا بوسه ای شبانه بر گونه های مامان ... تا گفتن دوستت دارم ... تا آینه اتاقمون ... تا خط عابر پیاده ... تا نگاه هایی خیره و گاه هرزه ...تا کمی نرسیده به دستهای کسی که دستهایش را دوست می داری ... تا انسانی باقی مانده از کودکیهایت ... تا جا نماز نگشوده ی گم شده زیر خروارها کاغذ ... تا خدایی بازیگوش ... تا دوربین عکاسی ات ... تا میدان نبردی مجازی میان تو و او ... تا نفرتی کم رو در بستر عشقی گستاخ ... ـ ها گفتم ! راستی اگه عشق و نفرت با هم در آمیزند فردا صبح چه چیزی متولد می شه ؟! ـ تا انسانی نشسته بر نایلونی سیاه که بر برفهایی که همین پریشب بارید سر می خورد ...تا عبور بی تفاوت تو ... تا ناخنهای کج و معوجت که بس که خوردیشان سر خورده اند ! ... تا .................آره ! تو گستر ده ای تا هر جا که دلت بخواهد . و من هی این فاصله ها را قدم می زنم و هی باز می گردم سر جایم و هی می روم و هی باز می گردم. و شب ، شب که می شود کز می کنم در خودم و نا پیمودنی ترین فاصله را آرام می گیرم در آغوشم ...

تموم شد ؟! 

+   دوشنبه 1384/11/10... 12:17 ... خودم |