![]() |
![]() |
|
|
امروز دیگه کامل این اتاق خالی شد .
اتاق من ... اتاق من ... انگار اون همه سال از زندگیم تو تک تک ابعاد این اتاق جا مونده . اتاق خالی من ! اتاق بی من ! امشب اومدم اینجا تا تنها بخوابم . یک حس غریبی دارم ! انگار که سالهاست از یه نفر دورم ، بی خبرم ، و حالا اون نشسته اینجا ! رو به روی من ... ساکت ، بی صدا ، بی حرکت و خیره به من و من انگار باید تموم این سالهای دوری رو یه جوری به کلمه بکشم ... براش توجیه کنم این همه دوری رو ... و خب من هم فقط بهش خیره موندم و توی ذهنم تموم وجود اون و زیر رو می کنم ... می گردم ... تکه تکه اش می کنم و بعد می رسم اینجایی که حالا نشستم و اینارو می نویسم . خب اون یه نفر خودمم ! نرگس !!! حالا که نه تخت خوابم اینجاست نه میز کامپیتر ، مثه وقتی شده که این اتاق تازه شده بود مال من . دیوارهای گچی سفیدش ! وقتی داشت خونه ساخته می شد ، هی میومدم و نگاش می کردم . از دریچه ای که قرار بود بشه پنجره ش به آسمون نگاه می کردم و با قد م با فکرم ، که قدم هم اندازه ی یه بچه ی 7 ساله بود و فکرم خدا می دونه که چه قدری بود ، سالهای بعد زندگیم و تماشا می کردم و انگار حالا رو می دیدم تو خیالم ! اما خب نه ! اینطور نمی دیدمش ! یه شکل دیگه ! جور دیگه !... و خب بعد این اتاق دیگه شد مال من ! مال خودم بود ! پناهگاهم بود ! دنیای من بود ! توی روزهای خسته کننده ی مدرسه ، تو اون همه آشفتگی و انتظار برای شنیدن صدای قشنگ زنگ تعطیل شدن ، رسیدن به اون و کمد پر اسباب بازیش بزرگترین دلخوشیم بود ... گم شدن بین شلوغی رنگارنگش و بعد صبح بعدش دل کندن از اون اتاق ! بدترین لحظه بود ! ... کمد پر اسباب بازیم ! در و دیوار پر عروسکش ! و حتی میز تحریرم ! همه ی اینا اتاق من بود ... پناهگاه من بود ... وبعد وقتی سر رسیدی که بابا بهم داد و من تصمیم گرفتم از اولین روز عید توش خاطراتم و بنویسم ، اتاق من بهترین جا بود برای نوشتن ، برای آروم گرفتن توی اون همه کلمه ! تنها جایی که صفحات خالی دفترم من و کلمه هام و می پذیرفتن ! برای خودم بودن ! خودی که بیرون از این اتاق ، و جز لابلای کلماتم ! وجود نداشت ... و بعد وقتی طعم درد و چشیدن ، زندگی رو جور دیگه دیدن ، خیای چیزارو فهمیدن ، درک کردن ، دیدن ، گیج شدن ، به شور اومدن ، به نا امیدی رسیدن ... اووه ! .......... و اتاق من باز جایی بود برای پناه آوردن ، خیره شدن ، فکر کردن ، گریه کردن ، خندیدن ،نفس کشیدن ... توی دنیایی نه از جنس دنیا ! دنیایی که حتی وقتی کسی تو اتاق من بود اون رو نمی دید ، نمی فهمید و من چه قدر خوشحال بودم ! چه روزهایی که در اتاقم بسته موند روی آدمها و هیچ کس جرات باز کردن اون و سرک کشیدن توی خلوت من و نداشت !!! اون نرگس سر سخت و مغرور ! تو اتاق خودش نرگسی بود که با تموم دنیا و آدمهاش غریبه بود ! از جنس این دنیا نبود ! نه نبود !و اون نرگس هیچ وقت پاش و از اون اتاق ، از دنیای خودش ، از نوشته هاش بیرون نگذاشت !!! و حالا که به دیوارهای این اتاق نگاه می کنم ، انگار که دیوارهای خالی این اتاق پا به پای من قد کشیدن ! پا به پای من درد کشیدن ... گریه کردن ...بزرگ شدن ...در هم شکستن ... ترسیدن ... از نو بلند شدن ... آروم گرفتن ... خدارو صدا کردن ... به ایمان رسیدن .. عاشق شدن ... دوست داشتن .. نوشتن ... به پوچی رسیدن .. بی خیال شدن ... بیهوده دلخوش کردن ... از دنیا فرار کردن ... خودشون و گول زدن ... باختن ... آلوده شدن ... پست شدن ... پاک شدن ... قد کشیدن ... شعر نوشتن ... از خودشون فاصله گرفتن ... به خودشون تکیه کردن ... تو روزها و ثانیه ها غرق شدن ... گم شدن ... خودشون و حبس کردن ... خودشون و زجر دادن ... خودشون و به دار کشیدن ... از نو زنده شدن ... پیدا شدن ... قد کشیدن ... وووووووووووووووو !!!!!!!!!!!!!! چه کارها ! چه چیزها ! من چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم با این دیوارها ! چه قدر سر کوبیدم بهشون ! چه قدر روی تنشون مرهم گذاشتم ! چه قدر رو تنشون با مدادم حرف زدم ! چه قدر پناه آوردم بهشون ! چه قدر مچاله شدم کنج دو تاشون و خیره موندم به کنج رو به رو ! و خیره موندم و خیره موندم تا معجزه ی زندگی من از بین اون دو تا کنج اتفاق بیفته ! تا لبخند خدا ! از اون کنج خالی من و در آغوش بگیره ! ... خدا نخندید ... و من چه قدر داد کشیدم سرشون ! چه قدر مشت کوبیدم بهشون ! چه قدر نوازششون کردم ! .... و روزهای بعد ... روزهای بعد این روزها ... چه قدر فرار کردم از اون دیوار ها و چه قدر قرار گرفتم کنار دیوارهایی غریبه ! و قرار گرفتم ! و بی تاب شدم ! و قرار گرفتم ... و ب ی ت ا ب ش د م ... و ق ر ا ر گ ر ف ت م . . . و روزهایی که من پشت کردم به این دیوارها ... باهاشون حرف نزدم ... از سایه ای که روی دیوار بود فرار کردم ... و روزهایی که هزاران دیوار در من نطفه بستن ... سر بر آوردن ... قد کشیدن ... به سقف رسیدن ... و من پا به پای اونها به سقف رسیدم ! ... من دیوار بودم !!! ... خب ! اینم ادامه ی همون قصه هست ! قصه ی متکا ! قصه ی دیوارها ! ... خب ! آدمهای زیادی بودن دور و برم ! آدمهایی که می خواستن دیوار من باشن ! آدمهای خوبی که من و دوست داشتن ! می خواستن که من به اونا پناه بیارم ! می خواستن و می تونستن ! اماااااااااااااااااااااااا .............. !!!!!!!!!!!!!!! معجزه ای که من می خواستم چی می شد ؟ معجزه ای که من بهش ایمان داشتم ! همون ایمانی که زیر سقف این اتاق به خاک سپرده شد ! لبهای خدایی که هیچ وقت به خنده باز نشد ! معجزه ی زندگی من چرا وقتی که می بایست به وقوع نپیوست ؟!!! و حالا یه راه پیچ در پیچ از میون اون همه دیوار ! فاصله ای است از باور من تا قلب من ! . . . اما حس غریب دوست داشتن تو چه بی واسطه و مستقیم به قلب من می رسه تا تموم وجودم و گرم کنه! . . . و آدمهایی که می خواستن من دیوارشون باشم ! ... و من دیوار اونها شدم ... و اونها در پناه من درد کشیدن ... گریه کردن ...شعر نوشتن ... شکستن ... از هم پاشیدن ... عاشق شدن ... آروم گرفتن ... از نو بلند شدن ... نفس کشیدن ...خراب کردن ... شکستن ... و من دیوار اونها بودم ... و بعضی آدمها خیلی ساده می تونن جایگزین خیلی چیزها بشن !!! . . . و حالا تو اینجایی ! و من حالا در آستانه ی عبور از اون همه دیوار با تو روبه رو می شم ! در آستانه ی شکستن اون همه دیوار ! در آستانه ی پناه بردن به دیواری از جنس من ! و در آستانه ی گذر از تمام انسان ها !
و . . . آشنا . . . آ ش ن ا . . . نه ! سر انجام ! تو باش ! گفته بودم روزی به زودی اتفاق قشنگی روی خواهد داد . . . . . .
شاید نباید اینطوری می بود ! ... شاید نباید این اتاق امن می بود ! ...دیوارهای محکمی می داشت ! ... در می داشت ! ... بسته می بود ! ... آروم می بود ! ... رام و سر به زیر می بود ! ... صبور می بود ! ... نباید من و می فهمید ! ... نباید ... ! شاید ... شاید ... شاید این اتاق نباید مال من می بود ... نباید اتاق من می بود ... ! ... |
|
+
سه شنبه 1385/04/20... 20:24 ... خودم |
|
|
پنجره رو که باز می کنی اول یه باد سرد می خوره به تموم وجودت اونقدر که تو خودت و جمع می کنی . به آسمون نگاه می کنی . وقتی کم کم چشمات به سیاهی شب عادت کرد می تونی ستاره هارو ببینی و بعد شروع کنی به شمردن اونها .
1 2 3 و بعد درست لحظه ای که حس می کنی تموم شدن یک ستاره ی دیگه از اون گوشه ی آسمون بهت چشمک می زنه و بعد یکی دیگه و باز یکی دیگه و بعد همه ی ستاره ها با هم قاطی میشن . هزارتاشون می رن یه جا جمع می شن تا به تو چشمک بزنن و 2 هزار تاشون صف می کشن تا بهت لبخند بزنن و بقیه ستاره ها دور اونها شروع می کنن به رقصیدن .چه قدر دوست داری که قاطی اونها بشی آخه تو از همه ی اونها قشنگ تر می رقصی . حیف که نمی شه . ولی اونها دارن واسه تو می رقصن و تو بهشون لبخند می زنی و اونا تند تر و تند تر شروع به رقصیدن می کنن . قلب تو آرومه !خدا داره آروم و بی صدا درون وجودت می رقصه . نمی دونم با چه موزیکی . وقطره های اشک تو برای تموم دنیا می رقصه و می خنده . حالا کی دستش به ستاره ها می رسه ؟ تو دستت و می بری بالا . من به ستاره ها چشمک می زنم و به تو میگم من دستم و میبرم بالا تا دورترین ستاره رو بگیرم و تو هم به خیال خودت واسه اینکه از من کم نیاری می گی منم می رم دنبال دور ترین ستاره . ولی واقعا کی می دونه دورترین ستاره کدومه ؟؟؟ من کلک می زنم . تو که میری دنبال دورترین ستاره من می رم دنبال نزدیک ترین ستاره . آخه می دونی اگه از اول می گفتم نزدیک ترین چون جفتمون می دونستیم نزدیک ترین کدومه دعوامون می شد . می دونی زور تو بیشتر . البته زور بازوت ! واسه همین تو می بردی . بعد وقتی من رسیدم به نزدیک ترین ستاره از اون جا می تونم خوب همه جارو نگاه کنم تا بتونم دورترین ستاره رو پیدا کنم . من دستم و واسه تو تکون می دم اما تو داری سرگردون بین ستاره ها دنبال دورترینشون می گردی و من می دونم که هیچ وقت پیداش نمی کنی و من از خوشحالی می خندم . آخه من زرنگ تر و قوی ترم . وقتی رسیدم به دورترین ستاره اونوقت تورو فریاد می زنم . تو صدام و می شنوی و تازه اون وقت کلک من و می فهمی . تو عصبانی می شی و مشتات و واسه من تو هوا تکون می دی . ولی دستت به من نمی رسه . این و دو تامون خوب می دونیم . تو وقتی که خسته می شی با التماس به من نگاه می کنی و از من میخوای که دستت و بگیرم . اما من خوب می دونم تو چه بد جنسی و وقتی برسی اینجا حساب من و می رسی . فقط چون زورت بیشتر تو بیشتر التماس می کنی. اما من دستام و تو هوا باز می کنم و از اون بالا به همه جا نگاه می کنم و لذت می برم و بعد وقتی نگام به تو می یفته یه چیز جدید تو چشمات می بینم . یه برق غریب . یه برقی که تا حالا هیچ وقت ندیده بودمش . شبیه چشمک ستاره ها می مونه اما نه از اونا قشنگ تر . یه چیزی توش داره که من تا حالا ندیدم . تو دیگه التماس نمی کنی . تو فقط به من نگاه می کنی و من حس می کنم نگاهت من و بغل می کنه و من و می بره و می بره به یه جای دور . مگه دور تر از این ستاره هم جایی وجود داره ؟ نمی دونم ! و تو دوباره مشتت و تو هوا تکون می دی ولی این بار یه چیز دیگه تو مشتت داری چیزی جز زورت ! تو داری قلبت رو واسه من تکون می دی و من دیگه هیچ جا نیستم و تو دیگه هیچ جا نسیتی به جز روی زمین در آغوش یه حس گرم و سوزنده... |
|
+
سه شنبه 1385/04/06... 13:12 ... خودم |
|
|
شاید الان تنها دلخوشی واقعی من اینجا همین گلدون گل نرگسی باشه که گذاشتمش تو حال دم در ...و اصلا دلم نمی خواد برم طرفش و وقتی که خریدمش دلم می خواست بزنم و خوردش کنم ... ! مگه نه اینکه یه روز خشک می شه و من باید بندازمش دور ؟! مگه نه اینکه چند روز بیشتر کنار من نمی مونه ؟! ...... من اون و تا اینجا تو بغلم گرفتم .
من دلم گرفته بود . خیلی زیاد . اینجا هیچ کس نیست ... هیچ چیز ... هیچ کس مث من . اینجا باید ، همه جا باید امگار خودت و هم اندازه ی باور دیگران کنی ، هم اندازه ی باور آدمهایی که از صبح تا شب باهاشون سر و کار داری تا بتونی زندگی کنی ، تا اونا تورو در کنار خودشون بپذیرن . من دیگه الان هیچی از خودم نمی دونم . من اصلا نمی دونم کی هستم ! ... من آدمی هستم مث تموم آدمهایی که از صبح تا شب دارم می بینم و کنارشون هستم . انگار تو یک کارخونه با یه قالب یه شکل هممون درست شدیم و حالا مثل یک جنس فرستادنمون تو این خیابونها ، تو این روزها ، تو این زندگی تا به کاربرد بنشینیم خودمون رو و همه می خوایم و سعی می کنیم به استاندارد کارخونه نزدیک بشیم ، تا بهترین باشیم و بدون اینکه بدونیم هر چه قدر بیشتر سعی می کنیم تا بهترین باشیم بیشتر و بیشتر می شیم یک آدم بی خود ! ...آدمی که اصلا انگار نیست و وجود نداره ... من خسته ام ! . من از تموم چیزهایی که هست و می بینم خسته ام . من دلم اینارو نمی خواد . من دلم چیزهای جدید می خواد . من دارم ذره به ذره تو این جریان روزمرگی زندگی حل می شم ، قاطی می شم و بدون اینکه بفهمم و کاری از دستم بر بیاد ... نمی تونی جلوی تموم این روزها ، این اتفاقها ، این آدمها بایستی و با دست هلشون بدی تا به طرفت نیان ، نمی تونی چون در اون صورت نمی تونی زندگی کنی و چون نمی تونی ناگریز اونا به سمتت میان ، تو با اونها قاطی می شی و می شی یکی از اونها و بعد آروم می گیری . نگاه می کنی ، می خندی ، حرف می زنی ولی هیچ چیزی احساس نمی کنی . می خندی اما دلت شاد نمی شه . حرف می زنی ولی هیچ هیچ باری از روی قلبت و حرفهای نگفتت برداشته نمی شه . حرفات گم می شن ... تموم می شن ... می میرن ... و خودت ! تو ! . چیزی که این وسط برای همیشه به دست فراموشی سپرده می شه . تویی ! خود واقعیت ! ... اونی که هستی . اونی که هیچ وقت هیچ کس نمی خواد چیزی ازش بدونه ، اونی که تو اگه ازش حرف بزنی توی خود واقعی طرف مقابلت ! گم می شه ، بخار می شه ، می ره هوا ، درد می کشه و آروم می گیره و تصمیم می گیره واسه همیشه همونجا که هست ، همونجای دور ، تو قلبت ، تو وجودت ، همونجایی که یه حصار سخت به دورش کشیده شده باقی بمونه و باقی روزهارو خیره به به یه نقطه ی نا معلوم نفس بکشه تا تموم شه و اون دنیا بره پیش همون کسی که از همه ی اینا خبر داره ، که تموم اینارو داده به تو و تو آغوش امن اون آروم بگیره ... و اما تو .... تو چه کار می کنی ؟ . . . اینجا همه ی آدمها خود خواهن ، هیچ کس هیچ چیز به اندازه ی خودش واسش مهم نیست . و اما نه خود واقعیش ! . خود واقعی اون هم همون جای دور آروم گرفته ... اینجا همه خسته ان اما به روی تو نمی یارن ، اینجا همه دنبال بهانه می گردن تا بقیه رو محکوم کنن و خودشون رو فهمیده و عاقل جلوه بدن . اینجا هیچ کس هیچ چیز رو خود به خود درک نمی کنه ، یعنی ارزشی برای این قائل نیست و باید همه چیز و توضیح داد ... توضیح داد ... تا طرف مقابلت بتونه درک کنه ... بی عشق ... بی دوست داشتن ... بی تو می شه زندگی کرد ؟! ... و من چه قدر کوچیکم ، چه قدر !!! .... که این کلمات رو نوشتم ... |
|
+
پنجشنبه 1384/12/04... 0:35 ... خودم |
|
|
همه چیز خیلی ساده می تونه جایگزین آدمها بشه !
این و خیلی وقت پیش فهمیده بودم. خیلی سال پیش ۱۵ سالم بود یا ۱۶ سال ؟!... اوووووه انگار ۱۰۰۰ سال پیش بود. به مامان گفتم برام لالایی بخون مث وقتهایی که بچه بودم و یادم نمونده . مامان دیگه صداش مث اون موقعها لطیف نیست واسه همین دیگه لالاییش من و خواب نمی کنه ! اما باز هم بهم آرامش میده و من چشمام و بستم و یاد چیزهایی افتادم که خیلی ساده می تونه جایگزین آدمها بشه . مثلا یک وقتی با تموم وجودم دلم می خواست یک مرد ! ـ نه فقط به این خاطرکه یک مرد ـ به این خطر که قوی و محکم باشه و فرو رفتن توی آغوش اون و سر گذاشتن روی شونه هاش می تونه آرومت کنه .بهت احساس امنیت بده . آره ! دلم می خواست اون شبی که داشتم هق هق گریه می کردم یک مرد کنارم باشه تا من و آروم کنه . مردی که بشه راستی دوستش داشت مردی که راستی دوستت داشته باشه !!! می فهمی ؟!اما هیچ کس نبود .توی خلوت سرد اون شب ، کنار بخاری داغ اتاقم با بغضی که دیگه تر کیده بود . با شونه هایی که ازشدت سرما می لرزید من تنها بودم . نگاهم به متکام افتاد و اون و تو بغلم گرفتم و با خودم گفتم : اشکال نداره اگه تو نیستی کنارم اینجا یک متکا هست که به اندازه ی تموم اشکهای فرو ریخته و فرو نریخته م جنبه داره و سر من می تونه روش آروم بگیره و آره خب ! این هم مال خیلی سال پیش بود. همون سالی که من فهمیدم همه چیز خیلی ساده می تونه جایگزین آدمها بشه .و من وقتی چشمام و بستم و به اون شب فکر کردم عجیب دلم سوخت برای دختر تنهای اون شب ،برای دل پاک و ذهن معصومش ... و همون دختر وقتی فردا صبح با چشمهایی پف کرده از خوابی که انگار هیچ وقت نکرده بود بیدار شد تصمیم گرفت دیگه تا یک شونه ی واقعی و محکم و یه آغوش گرم و مطمئن برای اشکهای سردش پیدا نشه گریه نکنه و البته دیگه هیچ وقت گریه نکرد. حالا وقتی یادم میاد می بینم که چه قدر گریه کردن راحت بود و حالا چه قدر سخت شده . حالا وقتی تو خلوت خودم دلم می خواد به حال خودم گریه کنم خندم می گیره و می گم : هی پاشو بچه تو نشستی اینجا و این چه ژست مضحکیه که تو داری به خودت می گیری ؟!!! و اما وقتی دلم می گیره بی هیچ دلیلی ،بی هیچ دلیلی و باز هم نمی تونم گریه کنم اون وقته که مث همیشه رو شونه ی کلماتی که سر هم می کنم و اسمشون و می زارم شعر ! زار می زنم . آره ! و حالا خوب می دونم که هیچ مرد واقعی تو این دنیا پیدا نمی شه . نه پیدا نمی شه .من سالهاست به آدمها خیره شدم من سالهاست به آدمی خیره شدم . من سالهاست به قلبم خیره شدم و ... من می دونم که مردها بیش از تو و هر بچه ای به آغوشی و شونه ای برای دردها و اشکهاشون !!! نیاز دارند . و دردهاشون بله دردهاشون و اکثرا دردهاشون توی همون آغوش التیام می پذیره !!! به مامان گفتم دیگه لالایی نخون . حالا بزار من برای تو بخونم . مامان گفت باشه و چشمهاش و بست . و من به صورت اون خیره شدم ... لالا لالایی ... لالا لالایی ... صدام اونقدر به نظرم قشنگ می رسید که می تونستم ۱۰۰۰ تا نوزاد بی قرار روهم خواب کنم !!! من با لالاییم مامان تموم سالهایی رو که مامانش نبود تا براش لالایی بخونه و مامانی رو که بزرگ شده بود و دیگه هیچ کس نمیومد تا براش لالایی بخونه رو نوازش کردم . من به شکم مامان خیره موندم و تصور کردم وقتی رو که اونجازندگی می کردم ۹ ماه . و حالا اونقدر بزرگ شدم که نه تو شکم و نه حتی تو دل کسی نمی تونم جا شم !می دونم ما بزرگیم اونقدر که هیچ وقت به تمامی توی دلی جا نمی گیریم . پس تو تکه تکه میشی و هر قسمتت تو دلی جا می گیره و این میشه که کلی آدم تو این دنیا هست که تورو دوست داره و تورو دوست نداره ! و هیچ کس تمامت تورو نمی خوادو تو تا ابد نا تمام خواهی ماند... و من منی که اینجا نشستم و اینهارو می نویسم یک بار تمامت یک نفر و خواستم و تمامیش رو تو دلم جا دادم اما بعد از یک مدتی بالا آوردم. و تکه تکه اون و عق زدم .و حالا جز چند تکه کوچیک که دیگه هیچ نشونی از اون نداره تو دلم چیزی از اون وجود نداره !!!پس باید گشت دنبال یک دل بزرگ که می دونم پیدا نمی شه .پس ولش کن . فکرشو نکن . ازش ننویس . بنویس که ما آدمها از اینجا که هستیم گستر ده ایم تا اونور دیوار ... تا بالای سقف ،کمی اونور تر از سقف ... تا موس کامپیوترامون ... تا سفره ی غذا ... تا یک صندلی برای نشستن سر کلاس ... تا یک خمیازه ... تا بوسه ای شبانه بر گونه های مامان ... تا گفتن دوستت دارم ... تا آینه اتاقمون ... تا خط عابر پیاده ... تا نگاه هایی خیره و گاه هرزه ...تا کمی نرسیده به دستهای کسی که دستهایش را دوست می داری ... تا انسانی باقی مانده از کودکیهایت ... تا جا نماز نگشوده ی گم شده زیر خروارها کاغذ ... تا خدایی بازیگوش ... تا دوربین عکاسی ات ... تا میدان نبردی مجازی میان تو و او ... تا نفرتی کم رو در بستر عشقی گستاخ ... ـ ها گفتم ! راستی اگه عشق و نفرت با هم در آمیزند فردا صبح چه چیزی متولد می شه ؟! ـ تا انسانی نشسته بر نایلونی سیاه که بر برفهایی که همین پریشب بارید سر می خورد ...تا عبور بی تفاوت تو ... تا ناخنهای کج و معوجت که بس که خوردیشان سر خورده اند ! ... تا .................آره ! تو گستر ده ای تا هر جا که دلت بخواهد . و من هی این فاصله ها را قدم می زنم و هی باز می گردم سر جایم و هی می روم و هی باز می گردم. و شب ، شب که می شود کز می کنم در خودم و نا پیمودنی ترین فاصله را آرام می گیرم در آغوشم ... تموم شد ؟! |
|
+
دوشنبه 1384/11/10... 12:17 ... خودم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
| م...ک...ث |
|
تیر 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|